و... من ! صبح را دیدم ،
آسمان ! آبی … زیبا و درخشان به باری تعالی می نگریست و او را ستایش می کرد.
زمین می چرخید و ثنا می گفت.
خورشید بی دریغ می تابید و اطاعت امر او می کرد.
درختان پنجه در پنچه اش افکنده بودند و تسبیح می گفتند.
پرندگان با هر دانه ای که بر می چیدند ، آبی می نوشیدند و رو به آسمان او را سپاس می گفتند.
همه مخلوقاتش در کمال بردباری و آرامش وظایفشان را انجام می دادند.
زنبورها بدون خدعه ، عسل می ساختند.
درختان بدون حقه میوه می ساختند.
خورشید بدون ذره ای سستی می تابید.
ابرها بی بهانه می باریدند.
گل ها بی گلایه می شکفتند.
کوهها بدون خستگی ، استوار و پابرجا ایستاده بودند ، گوئی از انجام وظیفه خسته نبودند.
همه ی طبیعت در نظم و آرامش بود. همه در حال انجام وظایف محوله بدون ذره ای کاستی و پستی...!
اما در این میان … .. ما .... موجودات دوپا خطا می کردیم ، شکایت می کردیم و برای انجام ندادن وظایفمان ، زمین و آسمان را به هم می بافتیم و بهانه تراشی می کردیم.
همه ی آسمان و زمین در تسخیرمان بود و همچنان ناراضی بودیم.
زمین از بی نظمی های ما شکایت کرد ، فریاد کرد و لرزید.
آسمان از دستمان گریست و سیلاب به پا کرد.
ولی ما همچنان به کار خود ادامه می دادیم . همچنان ناراضی بودیم و بهانه می گرفتیم .
همه چیز می خواستیم و به داشته هایمان هم قانع نبودیم . خندیدن را فراموش کرده بودیم . شکر گزاری را بی علت می دانستیم .
حسادت ، بغض و کینه تمام آن چیزی است که در دلمان می پروراندیم.
و سئوالات نا تماممان که از او می پرسیدیم چرا..... چرا ..........چرا من .....................!!!
بدون اینکه بدانیم شاید ذره ای از این چرا ها را بتوانیم در وجود خودمان پیدا کنیم.
همیشه ریشه ی مشکلاتمان را از وجود دیگران می دانیم .
اشتباهاتمان را فراموش کرده ایم وغول سرنوشت را مسبب همه بدبختی های خود می دانیم.
نمی دانم ... شاید واقعیت... جای دیگری است .
شاید واقعیت ... چیز... دیگری است .
شاید غول سرنوشت وجود داشته باشد.
شاید بخت و پیشانی نویسی حقیقت باشد.
شاید و شاید و....
ولی حتی اگر همه ی اینها درست باشد ، کارشکنی ما انسان ها در انجام وظایفی که در این دنیا به عهده ی ماست نیز حقیقت دارد. قانون شکنی ، خودخواهی ، همه و همه جزو خصایص ما شده غافل از اینکه ما برای خودمان به دنیا نیامده ایم که حال انقدر خودخواهیم.
ما برای قانون شکنی به دنیا نیامده ایم که حال این چنین در کار طبیعت اخلال ایجاد کرده ایم.
ما برای غم و اندوه به دنیا نیامده ایم که حال اینگونه غمگینیم.
ما برای چیز دیگر .... برای هدف دیگر و برای .... زندگی بهتر به دنیا آمده ایم .
پس باید آن را پیدا کنیم .
در کجا نمی دانم . خارج از وجودمان یا در قلبمان ، نمی دانم ...
شاید او در چنگال ماست و نمی دانیم .
شاید او در قلب ماست و نمی دانیم .
شاید او در دوست ماست و نمی دانیم .
شاید ... شاید ....
شاید وقتی دیگر ...
روزی دیگر...
جائی دیگر ....
شاید و شاید!