تبليغاتX
(هیچ آباد) NEVER HOOD

(هیچ آباد) NEVER HOOD

يادداشتي كوتاه براي خداحافظي نه چندان طولاني

حدود سه سال است كه در اين وبلاگ مي نويسم.

در يك فضاي مجازي،

دوستان مجازي ،

همه چيز وهمه چيز غير حقيقي.

اما…

هميشه نوشته هايم حقيقي بود و از صميم قلب نوشته مي شد.

در اين سه سال كه مي نوشتم ، به وبلاگهاي زيادي سر زدم . خواندم و خوشحال شدم،

خواندم و غمگين شدم ، خواندم و ياد گرفتم و …

حال مدتي مي خواهم اين فضاي مجازي را ترك كنم.

البته شايد گاهگاهي از سر ذوق و يا دلتنگي يادداشتي بنويسم .

از تمام دوستاني كه در اين مدت به وبلاگ من قدم رنجه كردند و براي من نوشتند ، سپاسگزارم.

اگر روزي دوباره به اين فضا برگشتم ، حتما و حتما به همه ي دوستان عزيزم سري خواهم زد و برايشان خواهم نوشت.

ايميل من    maryamel@yahoo.com  است.

براي همه ي دوستان خوبم آروزي سلامتي و شادي دارم.

اين بيت از حافظ  هم حسن ختام موقتي وبلاگ من :

 

          شاه نشين چشم من ، تكيه گه خيال توست ،

                                      وقت دعاست شاه من ، بي تو مباد جاي تو

ايام به كام .

+ نوشته شده در  88/02/05ساعت   توسط مزنا  | 

نامه ابراهام لينکلن به معلم پسرش

من اين نامه را بارها و بارها خوانده ام و هر دفعه به تك تك كلماتش فكر كردم ، دلم خواست غير ازمن كساي ديگه اي هم اونو بخونن ، هر چند كه ممكنه براشون تكراري باشه ولي خالي از لطف نيست.

و اما ... نامه :

به پسرم درس بدهيد...

او بايد بداند كه همه مردم عادل ولی همه آن ها صادق نيستند ،

به پسرم بياموزيد، كه به ازاي هر شياد، انسان صديقي هم وجود دارد .

به او بگوييد ، به ازاي هر سياستمدار خودخواه ، رهبر جوانمردي هم يافت مي شود .

به او بياموزيد ،

كه در ازاي هر دشمن ، دوستي هم هست . مي دانم كه وقت مي گيرد ،

اما به او بياموزيد، اگر با كار و زحمت خويش ، يك دلار كاسبي كند بهتر از آن است كه جايي روي زمين پنج دلار بيابد .

به او بياموزيد،

كه از باختن پند بگيرد . از پيروز شدن لذت ببرد . او را از غبطه خوردن بر حذر داريد .

به او نقش و تاثير مهم خنديدن را يادآور شويد .

اگر مي توانيد، به او نقش موثر كتاب در زندگي را آموزش دهيد .

به او بگوييد،... تعمق كند ، به پرندگان در حال پرواز در دل آسمان دقيق شود .

به گل هاي درون باغچه و زنبورها كه در هوا پرواز مي كنند ، دقيق شود .

به پسرم بياموزيد كه در مدرسه بهتر اين است كه مردود شود اما با تقلب به قبولي نرسد.

به پسرم ياد بدهيد با ملايم ها ، ملايم و با گردن كش ها ، گردن كش باشد .

به او بگوييد،

به عقايدش ايمان داشته باشد حتي اگر همه بر خلاف او حرف بزنند .

به پسرم ياد بدهيد، به پسرم ياد بدهيد،

كه همه حرف ها را بشنود و سخني را كه به نظرش درست مي رسد انتخاب كند .
ارزش هاي زندگي را به پسرم آموزش دهيد . اگر مي توانيد به پسرم ياد بدهيد كه در اوج اندوه تبسم كند . به او بياموزيد كه از اشك ريختن خجالت نكشد .
به او بياموزيد كه مي تواند براي فكر و شعورش مبلغي تعيين كند ، اما قيمت گذاري براي دل بي معناست .
به او بگوييد، كه تسليم هياهو نشود و اگر خود را بر حق مي داند پاي سخنش بايستد و با تمام قوا بجنگد .
در كار تدريس به پسرم ملايمت به خرج دهيد،  اما از او يك نازپرورده نسازيد .

بگذاريد كه او شجاع باشد،

به او بياموزيد كه به مردم اعتقاد داشته باشد توقع زيادي است اما ببينيد كه چه مي توانيد بكنيد ،

پسرم كودك كم سال بسيار خوبي است.

 

+ نوشته شده در  88/01/27ساعت   توسط مزنا  | 

گاهي …

لحظه هايت را به باد بسپار

بگذار گاهي ، باد  تو را به هر سمتي كه مي خواهد ببرد،

لحظه هايت را به باران بسپار

شايد گاهگاهي خستگي ها را از ذهنت بشويد،

آنها را به برف بسپار

بگذار خالص و سفيد كند انديشه هايت را،

لحظه هايت را به شب بسپار

بگذار تا تاريك كند نقاط ضعفش را،

لحظه هايت را به آفتاب بسپار

شايد كه روشن كند گوشه هاي تاريك ذهنت را،

آنها را به طبيعت بسپار

شايد كه حقيقت را به تو نشان دهد،

و...

لحظه هايت را به من بسپار،

گاهي به من گوش كن،

گاهي به من نگاه كن ،

گاهي با من حرف بزن،

لحظه هايت را با من شريك شو!

شايد كه تقسيم شادي هايمان  ما را به هم نزديكتر كند،

شايد كه تقسيم نگراني ها و غصه ها ، تحمل آنها را براي ما آسان تر كند.

شايد بايد گاهي فراموش كنيم.

شايد بايد بيشتر ببخشيم.

پس گاهي بسپار ،

 خودت را به من و مرا به طبيعت ،!

+ نوشته شده در  88/01/13ساعت   توسط مزنا  | 

سال نو مبارک. چشماتونو ببنديد . نيت كنيد. صلواتي به روح حافظ بفرستيد و فال زير را بخوانيد.

.

.

.

.

.

.

.سلامي چو بوي خوش آشنائي          بدان مردم ديده روشنائي

درودی چو نور دل پارسايان بدان شمع خلوتگه پارسايی
نمی‌بينم از همدمان هيچ بر جای دلم خون شد از غصه ساقی کجايی
ز کوی مغان رخ مگردان که آن جا فروشند مفتاح مشکل گشايی
عروس جهان گر چه در حد حسن است ز حد می‌برد شيوه بی‌وفايی
دل خسته من گرش همتی هست نخواهد ز سنگين دلان موميايی
می صوفی افکن کجا می‌فروشند که در تابم از دست زهد ريايی
رفيقان چنان عهد صحبت شکستند که گويی نبوده‌ست خود آشنايی
مرا گر تو بگذاری ای نفس طامع بسی پادشايی کنم در گدايی
بياموزمت کيميای سعادت ز همصحبت بد جدايی جدايی
مکن حافظ از جور دوران شکايت چه دانی تو ای بنده کار خدايی


تعبیر:به خود تکیه کن و از توانمندی خود استفاده ببر. از دوستان و همنشینان بد و گمراه دوری کن تا به تو ضربه نزنند. از ریاکاران بپرهیز تا بیشتر از این دچار صدمه و زیان نشوی. به خداوند امیدوار باش و به او توکل کن سپس به کار و تلاش بپرداز تا به هدف برسی. واقع بین باش و آرزوهای خود را با واقعیات زندگیت تطابق بده.
+ نوشته شده در  87/12/30ساعت   توسط مزنا  | 

عید آمد و ...

هميشه دم عيد مامانم ما رو مي كشت. انفدر شست و شو و بساب بساب داشت كه اعصابمونو خورد مي کرد. مي گفت كاراي من بايد تا چهارشنبه سوري تموم بشه.  يعني به تمام معني خونه رو مي شست و مي تكوند. بعدشم كه كاراش تموم مي شد تمام عيد از دست و پا درد نمي خوابيد. هر چي هم بهش مي گفتيم بابا يك نفر را بيار، يه روزه برات خونه تكوني كنه. آن چنان چشم غره اي به ما مي رفت ، كه انگار به مقدسات توهين كرديم.

ولي خدائي شب چهارشنبه سوري كيف مي كرديم . خونه برق مي زد. انگار همه چيز نو بود.

هميشه اسفند ماه  بوي رنگ تو كوچه ها  مي آمد. فرشهائي كه از پشت بوما آويزون بودن ، نويد بهار و مي دادن. انگار همه يه جورائي تكون مي خوردن و مي خواستن بگن بهار داره مي ياد.

خلاصه كه تواسفند و فروردين همه چيز خوش رنگ تر از هميشه است . درختها ،‌گل ها ، هواو... مردم هم بعد از تميز كردن خونه و زندگيشون به فكر خريد رخت و لباس عيد، از اين حراجي به اون حراجي راه مي افتن ، بعضي ها به قول خودشون مي خوان صورتشون و با سيلي سرخ كنن، بعضي ها مي خوان خريدهاشونو به رخ بقيه بكشن، بعضي مي خوان بگن بابا ما اينيم، بعضي ها مي خوان بگن ببين چه خوش سليقه ايم ، بعضي ها هم نمي خوان هيچي بگن.

تخم مرغ رنگ كردن ، سبزه گذاشتن ، خريد سين هاي هفت سين ، همشون حس خوبي به آدم ميده . من هميشه اسفند و دوست داشتم و از حال و هواش خوشم مي اومد ولي امسال ، اينجا ، هيچي حس نمي كنم. ديروز با جست و جوي فراوان دو تا كوزه گلي پيدا كردم  و سبزه گذاشتم .  بعدشم
تخم مرغها را خالي كردم كه رنگ كنم ولي  تخم مرغاش خودشون قهوه اين  و تخم مرغ سفيد پيدا نمي شه ، حالا سر رنگ كردن اونا هم كلي داستان دارم. از يكي آدرس گرفتيم كه بريم يه جا ماهي قرمز پيدا كنيم. سنجد و سمنو هم كه نداريم . فكر مي كنم بايد امسال يه تغيير كوچولو تو سيناي هفت سينم بدم.

ولي با همه اينا عاشق اسفندم . به خاطر شور و هيجان مردم كه اينجا نمي بينيمش. به خاطر خريد شب عيد. به خاطر عيدي و كادو . به خاطر تميزي . به خاطر بوي رنگ ، به خاطر همه چيزاي خوبش.

اميدوارم همگي سال خوبي داشته باشيم. اميدوارم كه خوش خلق تر ومهربونتر باشيم. به  كاراي ديگران دخالت نكنيم. خودخواه نباشيم. صبور باشيم . دست و دلبازتر باشيم. بيشتر بخنديم ،‌كمتر غر بزنيم. سر و وضعمون مرتب تر از پارسال باشه و خلاصه كه يه جورائي متفاوت تر از سال قبل باشيم.

خوش باشيد .

+ نوشته شده در  87/12/21ساعت   توسط مزنا  | 

قطعه اي از قيصر امين پور ، روحش شاد

پيش از اينها فكر ميكردم خدا                   خانه اي دارد ميان ابرها

مثل قصر پادشاه قصه ها              خشتي از الماس وخشتي از طلا

پايه هاي برجش از عاج وبلور                   بر سر تختي نشسته با غرور

ماه برق كوچكي از تاج او              هر ستاره پولكي از تاج او

اطلس پيراهن او آسمان                نقش روي دامن او كهكشان

رعد و برق شب صداي خنده اش    سيل و طوفان نعره توفنده اش

دكمه پيراهن او آفتاب                   برق تيغ و خنجر او ماهتاب

هيچكس از جاي او آگاه نيست       هيچكس را در حضورش راه نيست

پيش از اينها خاطرم دلگير بود                  از خدا در ذهنم اين تصوير بود

آن خدا بي رحم بود و خشمگين     خانه اش در آسمان دور از زمين

بود اما در ميان ما نبود                  مهربان و ساده وزيبا نبود

در دل او دوستي جايي نداشت     مهرباني هيچ معنايي نداشت

هر چه مي پرسيدم از خود از خدا   از زمين، از آسمان،از ابرها

زود مي گفتند اين كار خداست      پرس و جو از كار او كاري خطاست

آب اگر خوردي ، عذابش آتش است          هر چه مي پرسي ،جوابش آتش است

تا ببندي چشم ، كورت مي كند     تا شدي نزديك ،دورت مي كند

كج گشودي دست، سنگت مي كند        كج نهادي پاي، لنگت مي كند

تا خطا كردي عذابت مي كند                   در ميان آتش آبت مي كند

با همين قصه دلم مشغول بود       خوابهايم پر ز ديو و غول بود

نيت من در نماز و در دعا               ترس بود و وحشت از خشم خدا

هر چه مي كردم همه از ترس بود مثل از بر كردن يك درس بود

مثل تمرين حساب و هندسه                   مثل تنبيه مدير مدرسه

مثل صرف فعل ماضي سخت بود   مثل تكليف رياضي سخت بود

تا كه يكشب دست در دست پدر    راه افتادم به قصد يك سفر

در ميان راه در يك روستا                خانه اي ديديم خوب و آشنا

زود پرسيدم پدر اينجا كجاست       گفت اينجا خانه خوب خداست!

گفت اينجا مي شود يك لحظه ماند          گوشه اي خلوت نمازي ساده خواند

با وضويي دست ورويي تازه كرد     با دل خود گفتگويي تازه كرد

گفتمش پس آن خداي خشمگين   خانه اش اينجاست اينجا در زمين؟

گفت آري خانه او بي رياست                  فرش هايش از گليم و بورياست

مهربان وساده وبي كينه است       مثل نوري در دل آيينه است

مي توان با اين خدا پرواز كرد                   سفره دل را برايش باز كرد

مي شود درباره گل حرف زد                    صاف و ساده مثل بلبل حرف زد

چكه چكه مثل باران حرف زد          با دو قطره از هزاران حرف زد

مي توان با او صميمي حرف زد      مثل ياران قديمي حرف زد

ميتوان مثل علف ها حرف زد          با زبان بي الفبا حرف زد

ميتوان درباره هر چيز گفت             مي شود شعري خيال انگيز گفت....

تازه فهميدم خدايم اين خداست     اين خداي مهربان و آشناست

دوستي از من به من نزديك تر       از رگ گردن به من نزديك تر….

+ نوشته شده در  87/12/08ساعت   توسط مزنا  | 

اگه این مطلب و خوندید و ناراحت شدید منو ببخشید چون ازسر دلتنگی نوشتمش.

بيست و هشتم صفر از راه رسيد . 24 سال پيش،  اين روز ، براي ما روز بسيار تلخي بود . روز تلخي كه زندگي همه ي ما را سياه كرده و زندگي مادرم را سياه تر.

شب بيست و هشتم صفر بود ، فكر ميكنم 13 آذر سال 1363، احمد از پله ها بالا آمد، مادر كوكو سبزي مي پخت، او دست انداخت از توي ماهيتابه كوكو برداشت ؛ مادر با قاشق چوبي زد روي دستش كه فضولي موقوف ، او خنديد، نگاهي كرد و گفت :  روي دست من نزن ؛ من تو رفيقام از همه خوش تيپ ترم ؛ پسر خوش تيپ و كه نمي  زنن ، فقط قربونش مي رن. مادر نگاهش كرد و به شوخي گفت : خوبه ، خوبه ، حالا كي به تو گفته انقدر خوش تيپي ؟

او با همان نگاه لوده و مسخره ي هميشگي و برق شادي و خنده كه هميشه در چشمهايش ديده مي شد ؛ گفت : فردا كه عكسهام ظاهر شد مي بيني. ديروز كه با بچه ها رفته بوديم امامزاده داود كلي عكس انداختيم ، خدائي رفيقام يكي از  يكي از يكي مردني ترن ، فقط شاخ شمساد تو از همه باحال تره . يه عكس تكي انداختم كه بايد بزرگش كني و بزني به ديوار تا همه ببين چه پسري داري.

 مادر نگاهي به او كرد ، خنديد و گفت : قربوش برم ، ماه پيش ، روز عاشورا كه رفتي زير علم امام حسين ،  همه ي در و همسايه  ديدن كه من چه پسري دارم ، اباالفضل  نگه ات داره .

احمد گفت : خوب ديگه لوسم نكن ،  من بايد برم ، فردا مسجد محل براي رفيقم، محسن ، كه شهيد شده است، مراسمي گرفته و چون مادر و پدر او از هم جدا شدن ، من و يكي از دوستانم بايد به خانه ي مادرش برويم و مراسم فردا را به او اطلاع بدهيم.

مادر نگاهي كرد و گفت ، حالا تو چرا بايد بري ، امشب مگه تو توي مسجد پاس نمي دي. مگه هميشه  نمي گفتي شب هاي پاسم من بايد حتما در مسجد باشم.

احمد  گفت ، نمي دونم . حالا امشب به يكي میگم به جاي من وايسه . من و يكي از رفيقام مي ريم  چون من موتور دارم خوب خيلي راحتتره كه من برم .

مادر  گفت ، باشه  برو ! خدا به همراهت .

و او رفت !

هنگاهي كه از پله ها پائين مي رفت ، خواهر و شوهر خواهرم را ديد كه وارد خانه ی ما شدند. سلام و عليكي كرد و گفت سهم شام من مال شما. بعد دستهاشو گره كرد و به شوخي به شوهر خواهرم كه ريش بزي داشت ، اشاره  كرد و گفت : مرگ بر ريش بزي ، مرگ بر ريش بزي .

همه ي ما خنديديم . مامان بهش چشم غره اي رفت و لبش راگزيد، يعني كه نگو ولي او گفت و غش غش خنده سر داد و رفت.

 چه رفتني .

رفتني كه بعد از 24 سال هر بار كه به يادش مي افتم مي گريم . رفتني كه بعد از 24 سال وقتي دارم ازش مي نويسم اشك مجالم نمي دهد.

رفت. سوار بر موتور با يكي از دوستانش.

همه چيز خيلي به سرعت اتفاق افتاد.

ساعت 12 شب همه به خانه ي ما آمده بودند.

همه مي گفتند كه تصادف بدي بوده است . كاميوني كه به آنها زده  و فراركرده . آنها را به بيمارستان نرسانده. خوشبختانه رفیقش که ترک موتور نشسته بود سالم ماند.

احمد ما ؛ خونريزي مغزي كرده بود و به علت اينكه دير به بيمارستان رسانده شده بود ما را تنها گذاشت.

و اين چنين ،  نازنين و يكي يكدانه برادر من رفت .

فرداي اونروز، عكس هائي را كه خودش هنوز نديده بود را بزرگ كردند و به ديوار خانه  ما زدند.

برادر عزيزم ؛ روحت شاد. امسال اگر بودي 41 سالت بود. 41 هزار بار بر روحت سلام  و درود مي فرستم. امسال كه نمي توانم به سر مزارت بيايم از راه دور برايت فاتحه مي فرستم.

اميدوارم در ديار باقي در آرامش باشي و اونجا هم لبخند بر لبانت باشه .

براي شادي روحش دعا كنيد.

 

+ نوشته شده در  87/12/06ساعت   توسط مزنا  | 

بازم ، ما...

مي خواستم راجع به سفرم به مارگاريتا بنويسم ، حوصله ام نگرفت ، چون خيلي طولاني مي شد و من هم كه كلا آدم مختصر ومفيدي هستم ، بي خيالش شدم و تصميم كبري گرفتم كه راجع به يه موضوع ديگه در مورد ايرانيهاي گل و گلاب ؛ يعني خودمون بنويسم.

يكي از رفتارهاي خوب خودمونو زير ذره بين گذاشتم.

ملاحظه بفرمائيد :

دقت كرديد ما ايرانيها چه طوري هستيم؟

مثلا اگه يكي بگه سرم درد مي كنه، اون يكي ميگه بابا سردرد كه چيزي نيست من ميگرن دارم.

يكي ديگه محض درد دل يا نمي دونم دل درد ،مي گه فلان جام درد مي كنه ... طرفت ميگه :  آخ آخ  نگو !  حرفشم نزن كه من مثلا تو فلان جام ؛  يه زخم معده دارم قد يه پرتقال .

يا يه موقعي  داري قرص مي خوري ، كه البته و انشااله ،  از سر دلسوزي مي پرسن اين چيه و تو ميگي مثلا مجبورم هر روز اين قرصو بخورم و تا مي آي بگي كه اصلا مريضي ات چيه و براي چي قرص ميخوري و در اصل مي خواي جواب سئوالشو بدي ، طرفت شروع مي كنه كه ... منم اينطورم ... و..... اونوقت 2 ساعت راجع به اينكه بابا اين كه چيزي نيست من هر روز  مشت مشت قرص مي خورم واست حرف مي زنه.

اصلا ، انگاري همه ي خانم ها تو ايران بايد آرتروز يا ميگرن داشته باشن ، اگرم ندارن حداقل بايد هميشه فشارشون پائين باشه و كم خون باشن و همه  آقايون هم  ديگه حتما بايد مختصري ديسك كمر داشته باشن .يه جورائي انگار كه  كه  اين مريضي ها با ايرانيها همزاد شدن  و ماها تو اين موضوع هم نبايد كم بياريم . خيلي ها مون فكر ميكنيم اگه اسم يه بيماري  رو  خودمون نزاريم ،  ممكنه بقيه فكر كنن كه بابا حال اينا چه قدر خوبه و خلاصه چشم بخوريم  يا نمي دونم ، شايدم  ديگه  موضوع واسه چشم هم چشمي نداريم ، رفتيم تو خط  مريضي ، چون يه وقتائي هم اگه تو داري راجع به يه بيماري ساده و معمولي حرف مي زني بقيه بزرگش ميكنن و خلاصه مي خوان بگن حتما يه مرگت هست.

خدائي تو خيلي از كارا و حرفامون اين مدلي هستيم.

ديگه! دیگه ... چي بگم !  اگه مثلا يه روزي خيلي ناراحت هستي ، مي خواي براي يكي درد دل كني كه سبك شي ، مطمئنا در آخر صحبتات سنگين تر مي شي و اگه يه بيماري كوچيك برات به وجود اومده  و دلت مي خواد براي يكي تعريف كني ، تا مي آئي بگي كمرم يه كم درد مي كنه ، طرف شروع مي كنه كه آي من 100 ساله كه ديسك كمر دارم و دكترا گفتن بيا عمل كن ولي من نميرم چون خودم يه پا دكترمو و يكي از فاميلامون عمل كرده بدبخت شده و... خلاصه كلي  از اين حرفها كه ، فلان كس به خاطر اين مريضي مرد و طفلك سه تا بچه داشت و بعد شروع ميكنن زندگي اون طرفي كه مرده و شجره نامه زن و بچه و فاميلشو وبعدشم كه چي دارن و چي ندارن و الان چه كار ميكنن و بعدشم يه تهمت به مادره كه رفته شوهر كرده يا اينكه ..... شده برات تعريف ميكنن ،  بطوريكه خودتم حواست پرت مي شه و شروع ميكني تعريف كردن كه آره بابا ما هم يكي از دوستامون اينطوري شده و خلاصه بعد تا مي خواي تو سرگذشت دوستت و تعريف كني ، طرفت كه يه ساعت واست حرف زده ، ازت خداحافظي مي كنه و مي ره ..و .. حرفت توگلوت قلمبه مي مونه .

كلا وقتي با هم حرف مي زنيم هيچ كدوم به حرف طرف مقابلمون گوش نمي ديم ، همش داريم تو ذهنمون حرفائي كه خودمون بايد بزنيم ، يا اينكه جوابشو بديم ، يا اينكه به قول خودمون كم نياريم و مرور مي كنيم و هنوز حرف طرف تمام نشده ، شروع مي كنيم  حرف زدن و داد سخن مي رانيم كه ...ال وبل....و...

يه وقتائي هم داري براي  يك نفر،  موضوعي را ، كه  شايدم  خودش خواسته،  تعريف مي كني ، طرفت هم داره بهت نگاه مي كنه ولي اصلا بهت گوش نمي ده ، معلومه كه داره  آماده مي شه كه خاطره ي خودشو واست تعريف كنه ، به خاطر همين به محض تمام شدن حرفت  مي پره وسط و خلاصه  شروع ميكنه ، حالا نگو كي بگو  و تو كه بايد گوينده مي شدي به يه شنونده ي محض تبديل مي شي.

موقع بحث كردن هم ،‌خدائي هممون مي دونيم چه قدر آدماي كم ظرفيتي هستيم.  اگه با يه نفر بحث ميكنيم خيلي وقتا هر دو تامون تقريبا داريم يه حرفو مي زنيم ولي چون هيچ كدوممون به حرف اون يكي گوش نمي ديم ، متوجه نيستيم و هي داريم مطلب و كش مي ديم و رگ گردنمون و به رخ هم مي كشيم.

و... البته كه .... اصولا بحث هاي ما ايرانيها نتيجه نداره و بيشتر مواقع هم  با دلخوري تمام مي شه ، چون هيچ كدام از دو طرف مباحثه ...  يا به حرف ديگري گوش نميدن  يا اينكه فكر مي كنن  طرف مي خواد حالشو و بگيره يا اينكه زبونم لال فكر مي كنن اگه حرف ديگري را قبول كنن كم آوردن و....راجع به ميزان علم و دانشمون هم كه از همه بالاتره و تو همه ي رشته ها استاديم ،‌حرفي نمي زنم.

 

اينا رو نوشتم كه بگم حالا كه دو تا گوش داريم و يه دونه زبون ، اگه يه كم بيشتر گوش كنيم و كمتر حرف بزنيم ، اتفاقي كه نمي افته ، هيچ ، يه  وقتائي هم به نفعمون مي شه .

و .....

به قول زرتشت :

 گاهي سكوت كنيم ؛  شايد خدا هم حرفي براي گفتن داشته باشد.

 

+ نوشته شده در  87/11/30ساعت   توسط مزنا  | 

سلام

چند روزي قراره كه نباشم.

البته فقط يك هفته.

ميخوام برم يه جزيره ي زيبا.

وسط  درياي كارائيب.

اميدوارم بهم خيلي خوش بگذره. يعني انشااله حتما مي گذره.

جاي شما خالي. بالاخره بعد از نه ماه ميخوام برم مسافرت.

بعدش كه برگشتم براتون تعريف مي كنم.

بعدشم سعي ميكنم چند تا عكس ازش براتون بزارم البته اگه بدونم چه طوري مي شه عكس توي وبلاگ و توي متن گذاشت.

بعدشم كه ... ديگه هيچي ...فعلا همينا تا بعد.

+ نوشته شده در  87/11/19ساعت   توسط مزنا  | 

چند نکته و نتیجه اخلاقی ! البته نوشته ي خودم نيست ها...

 

درس اول :

يه روز مسوول فروش ، منشی دفتر ، و مدير شرکت برای ناهار به سمت سلف قدم می زدند…

يهو يه چراغ جادو روی زمين پيدا می کنن و روی اون رو مالش ميدن و جن چراغ ظاهر ميشه…

جن ميگه: من برای هر کدوم از شما يک آرزو برآورده می کنم…

منشی می پره جلو و ميگه: اول من ، اول من!

 من می خوام که توی باهاماس باشم ، سوار يه قايق بادبانی شيک باشم و هيچ نگرانی و غمی از دنيا نداشته باشم !

پوووف! منشی ناپديد ميشه ...

! بعد مسوول فروش می پره جلو و ميگه: حالا من ، حالا من

 من می خوام توی هاوايی کنار ساحل لم بدم ، يه ماساژور شخصی و يه منبع بی انتهای نوشیدنی ! داشته باشم و تمام عمرم حال کنم ...

 پوووف! مسوول فروش هم ناپديد ميشه…

بعد جن به مدير ميگه: حالا نوبت توئه…

مدير ميگه: من می خوام که اون دو تا هر دوشون بعد از ناهار توی شرکت باشن !!!

نتيجه : اخلاقی اينکه هميشه اجازه بده که رئيست اول صحبت کنه.

 

درس دوم :

 يه شب خانم خونه به خونه بر نميگرده و تا صبح پيداش نميشه!

صبح بر ميگرده خونه و به شوهرش ميگه كه ديشب مجبور شده خونه يكی از دوستهای صميميش (مونث) بمونه...

شوهر بر ميداره به ۲۰ تا از صميمی ترين دوستهای زنش زنگ ميزنه ولی هيچكدومشون حرف خانم خونه رو تاييد نميكنن!

يه شب آقای خونه تا صبح برنميگرده خونه. صبح وقتی مياد به زنش ميگه كه ديشب مجبور شده خونه يكی از دوستهای صميميش (مذكر) بمونه...

خانم خونه بر ميداره به ۲۰ تا از صميمی ترين دوستهای شوهرش زنگ ميزنه : ۱۵ تاشون تاييد ميكنن كه آقا تمام شب رو خونهء اونا مونده! ۵ تای ديگه حتی ميگن كه آقا هنوزم خونه اونا پيش اوناست !!!

نتيجه اخلاقی: يادتون باشه كه مردها دوستهای بهتری هستند !

 

درس سوم :

يه زوج ۶۰ ساله به مناسبت سی و پنجمين سالگرد ازدواجشون رفته بودند بيرون كه يه جشن كوچيك دو نفره بگيرن.

وقتی توی پارك زير يه درخت نشسته بودند يهو يه فرشته كوچيك خوشگل جلوشون ظاهر شد و گفت: چون شما هميشه يه زوج فوق العاده بودين و تمام مدت به همديگه وفادار بودين من برای هر كدوم از شما يه دونه آرزو برآورده ميكنم!
زن از خوشحالی پريد بالا و گفت:

! چه عالی! من ميخوام همراه شوهرم به يه سفر دور دنيا بريم.

فرشته چوب جادوييش رو تكون داد و پوف! دو تا بليط درجه اول برای بهترين تور مسافرتی دور دنيا توی دستهای زن ظاهر شد !
حالا نوبت شوهر بود كه آرزو كنه .

 مرد چند لحظه فكر كرد و گفت:

… اين خيلی رمانتيكه ولی چنين بخت و شانسی فقط يه بار توی زندگی آدم پيش مياد

! بنابراين خيلی متاسفم عزيزم آرزوی من اينه كه يه همسری داشته باشم كه ۳۰ سال از من كوچيكتر باشه
زن و فرشته جا خوردند و خيلی دلخور شدند. ولی آرزو آرزوئه و بايد برآورده بشه.

فرشته چوب جادوييش رو تكون داد و پوف! مرد ۹۰ سالش شد !!!

نتيجه اخلاقی: مردها ممكنه زرنگ و بدجنس باشند ، ولی فرشته ها زن هستند !!!

درس چهارم :

يه مرد ۸۰ ساله ميره برای چك آپ. دكتر ازش در مورد وضعيت فعليش می پرسه و پيرمرد با غرور جواب ميده
هيچوقت به اين خوبی نبودم. تازگيا با يه دختر ۲۵ ساله ازدواج كردم و حالا باردار شده و كم كم داره موقع زايمانش ميرسه

نظرت چيه دكتر؟!
دكتر چند لحظه فكر ميكنه و ميگه: خب  بذار يه داستان برات تعريف كنم. من يه نفر رو می شناسم كه شكارچی ماهريه.

اون هيچوقت تابستونا رو برای شكار كردن از دست نميده. يه روز كه می خواسته بره شكار از بس عجله داشته اشتباهی چترش رو به جای تفنگش بر ميداره و ميره توی جنگل!

همينطور كه ميرفته جلو يهو از پشت درختها يه پلنگ وحشی ظاهر ميشه و مياد به طرفش شكارچی چتر رو می گيره به طرف پلنگ و نشونه می گيره و ….. بنگ! پلنگ كشته ميشه و ميفته روی زمين!!!
پيرمرد با حيرت ميگه: اين امكان نداره! حتما يه نفر ديگه پلنگ رو با تير زده!
دكتر يه لبخند ميزنه و ميگه: دقيقا منظور منم همين بود !!!

نتيجه اخلاقی: هيچوقت در مورد چيزی كه مطمئن نيستی نتيجه كار خودته ادعا نداشته نباش !!!

 

 

 

+ نوشته شده در  87/11/10ساعت   توسط مزنا  | 

مهم نیست....

 

از خدا پرسیدم : خدایا چطور می توان بهتر زندگی کرد ؟

خدا جواب داد : گذشته ات را بدون هیچ تاسفی بپذیر،

با اعتماد ، زمان حال ات را بگذران و بدون ترس برای آینده آماده شو.

ایمان را نگه دار و ترس را به گوشه ای انداز.

شک هایت را باور نکن و هیچ گاه به باورهایت شک نکن.

زندگی شگفت انگیز است ، فقط اگر بدانید چطور زندگی کنید.

مهم این نیست که قشنگ باشی ، قشنگ این است که مهم باشی ، حتی برای یک نفر!

مهم نیست که شیر باشی یا آهو، مهم این است که با تمام توان شروع به دویدن کنی.

کوچک باش وعاشق ... که عشق می داند آئین بزرگ کردنت را،

موفقیت پیش رفتن است نه به نقطه ای رسیدن.

فرقی نمی کند گودال آب کوچکی باشی یا دریای بیکران ...

زلال که باشی ...

آسمان ...

در توست ،.

                                                                       (( نلسون ماندلا))

                            

+ نوشته شده در  87/09/28ساعت   توسط مزنا  | 

بچه که بودم توی کتاب قصه های مردم آسیا خوندم ،

 خیلی قبلا آسمون و زمین به هم نزدیک بود به طوریکه  وقتی پای آدم روی زمین بود سرشم به آسمون نزدیک بود. یه روز یکی از انسان های اون  موقع  )که الان اسمش یادم نمی یاد( عصبانی شد  ؛ شروع کرد به کوبیدن در هاون ، انقدر کوبید و کوبید که زمین پائین و پائین تر رفت و آسمان بالا و بالاتر رفت. خورشید بهش التماس کرد که بسه دیگه انقدر نکوب ولی او انقدر عصبانی بود که نمی شنید . کوه ها گریه کردن که بسه ما را از آسمان جدا نکن ولی او نشنید و ادامه داد . انقد رکوبید و کوبید  که زمین و آسمان از هم دور شدن . انقدر پائین و انقدر بالا که دیگه دستش به آسمان  نرسید وقتی عصبانیتش تمام شد ، ناگهان به خودش اومد و دید که وای چه قدر آسمان رفته بالا و چه قدر ازش دوره و غصه دار شد و بعدش از غصه ی دوری آسمون مرد.

اون موقع که بچه بودم فکر میکردم کاش انقدر زور داشتم که آسمون و هل بدم بره بالا و زمین و بکوبم بره پائین یا برعکسش آسمون و زمین و به هم نزدیکه کنم مثل اولا بشه و بتونم ابرها را بگیرم و ببینم اونورشون چه خبره. الان که بزرگ شدم و هی ام دارم بزرگتر می شم می بینم که اصلا احتیاج به زور نیست . می شه همه چیز و از خودمون دور کنیم بدون زور بازو.

می شه همه رو دور خودمون جمع کنیم بدون توان و نیرو.

حتی آسمونو ... حتی زمین و و مهم تر از همه حتی دوستامونو....

+ نوشته شده در  87/09/21ساعت   توسط مزنا  | 

نامه میرزاتقی خان امیر کبیر به ناصرالدین شاه :

 

قربانت شوم،

الساعه که در ایوان منزل با همشیره همایونی به شکستن لبه نان مشغولم خبر رسید که شاهزاده موثق الدوله حاکم قم را که به جرم رشاء و ارتشاء معزول کرده بودم به توصیه عمه ی خود ابقاء فرموده و سخن هزل بر زبان رانده اید. فرستادم او را تحت الحفظ به تهران بیاورند تا اعلیحضرت بدانند که اداره امور مملکت با توصیه عمه و خاله نمی شود.                                 

                                                                             زیاده جسارت است ، تقی

 

ولی الان ما داریم می بینم که انگار اداره امور مملکت با توصیه عمه و خاله... هم ... می شود و تازه ...... 

روح امیر کبیر شاد و یادش گرامی باد.

 

+ نوشته شده در  87/09/12ساعت   توسط مزنا  | 

بازم یه مطلب پیدا کردم که خیلی ازش خوشم اومد به همین خاطر عینا کپی اش کردم.

به سلامتیِ درخت!

نه به خاطرِ ميوه اش ،…به خاطرِ سايه‌ش.

به سلامتیِ ديوار!...نه به خاطرِ بلنديش،....واسه اين‌که هيچ‌وقت پشتِ آدم رو خالی نمي‌کنه.

به سلامتیِ دريا! ...نه به خاطرِ بزرگيش،واسه يک‌رنگيش.

به سلامتیِ سايه!...که هيچ‌وقت آدم رو تنها نمي‌ذاره.

به سلامتیِ پرچم ايران!...که سه‌رنگه.

تخم‌مرغ! ...که دورنگه.

رفيق! ...............که يه‌رنگه.

به سلامتیِ همه اونايی که دوسشون داريم و نمي‌دونن،

دوسمون دارن و نمي‌دونيم.

به سلامتیِ نهنگ!... که گنده‌لات درياست.

به سلامتیِ ز نجير!  نه به خاطر اين‌که درازه،....به خاطر اين‌که به هم پيوستس..

به سلامتیِ خيار! نه به خاطر «خ»ش،...فقط به خاطر «يار»ش.

به سلامتیِ شلغم! نه به خاطر «شل»ش، ... به خاطر «غم»ش.

به سلامتیِ کرم خاکی! نه به خاطر کرم‌بودنش،...به خاطر خاکی‌بودنش

به سلامتیِ پل عابر پياده!...که هم مردا از روش رد مي‌شن هم نامردا!

به سلامتيِ  برف! ...که هم روش سفيده هم توش.

به سلامتيِ رودخونه!...که اون‌جا سنگای بزرگ هوای سنگای کوچيکو دارن.

می‌خوريم به سلامتيِ گاو!...که نمي‌گه من، مي‌گه ما.

به سلامتيِ دريا!...که ماهی گنديده‌هاشو دور نمی‌ريزه.

می‌خوريم به سلامتیِ اونکه هميشه راستشو مي‌گه.

به سلامتیِ سنگ بزرگ دريا!...که سنگای ديگه رو می‌گيره دورش.

به سلامتیِ بيل! که هرچه ‌قدر بره تو خاک، بازم برّاق‌تر می‌شه.

به سلامتیِ دريا! که قربونياشو پس مي‌آره.

به سلامتیِ تابلوی ورود ممنوع!...که يه‌تنه يه اتوبان رو حريفه.

به سلامتیِ عقرب!...که به خواری تن نمی‌ده.

(عرض شود که عقرب وقتی تو آتیش می‌ره و دورش همش آتيشه با نيشش خودش مي‌کُشه که کسی ناله‌هاشو نشنوه).

به سلامتیِ سرنوشت!

که نمي‌شه اونو از سر، نوشت.

به سلامتیِ سيم خاردار!

که پشت و رو نداره.

و به سلامتی همه دوستای خوبم که به وبلاگم سر می زنن..

+ نوشته شده در  87/09/07ساعت   توسط مزنا  | 

و ... من صبح را دیدم .

و... من !  صبح  را دیدم ،

 آسمان ! آبی …  زیبا و درخشان به باری تعالی  می نگریست و او را ستایش می کرد.

زمین می چرخید و ثنا می گفت.

خورشید بی دریغ می تابید و اطاعت امر او می کرد.

 درختان پنجه در پنچه اش  افکنده بودند و  تسبیح می گفتند.

پرندگان با هر دانه ای که بر می چیدند ، آبی می نوشیدند و رو به آسمان او را سپاس می گفتند.

همه مخلوقاتش در کمال بردباری و آرامش وظایفشان را انجام می دادند.

زنبورها  بدون خدعه ، عسل می ساختند.

درختان بدون حقه میوه می ساختند.

خورشید بدون ذره ای سستی می تابید.

ابرها بی بهانه می باریدند.

گل ها بی گلایه می شکفتند.

کوهها بدون خستگی ، استوار و پابرجا ایستاده بودند ، گوئی از انجام وظیفه خسته نبودند.

همه ی طبیعت در نظم و آرامش بود. همه در حال انجام وظایف محوله  بدون ذره ای کاستی و پستی...!

اما در این میان … .. ما .... موجودات  دوپا خطا می کردیم ، شکایت می کردیم و برای انجام ندادن وظایفمان ،  زمین و آسمان را به هم می بافتیم  و بهانه تراشی می کردیم.

همه ی آسمان و زمین در تسخیرمان بود و همچنان ناراضی بودیم.

زمین از بی نظمی های ما   شکایت کرد ، فریاد کرد و لرزید.

آسمان از دستمان  گریست و سیلاب به پا کرد.

ولی ما همچنان به کار خود ادامه می دادیم . همچنان ناراضی بودیم و بهانه می گرفتیم .

همه چیز می خواستیم  و به داشته هایمان  هم قانع نبودیم . خندیدن را فراموش کرده بودیم  . شکر گزاری را بی علت می دانستیم .

حسادت ، بغض و کینه تمام آن چیزی است که در دلمان  می پروراندیم.

و سئوالات نا تماممان  که از او می پرسیدیم چرا..... چرا ..........چرا من .....................!!!

بدون اینکه بدانیم شاید ذره ای از این چرا ها را بتوانیم در وجود خودمان  پیدا کنیم.

همیشه ریشه ی مشکلاتمان را از وجود دیگران می دانیم .

اشتباهاتمان را فراموش کرده ایم وغول سرنوشت را مسبب همه بدبختی های خود می دانیم.

نمی دانم  ... شاید واقعیت... جای دیگری است .

شاید واقعیت ... چیز... دیگری است .

شاید غول سرنوشت وجود داشته باشد.

شاید بخت و پیشانی نویسی حقیقت باشد.

شاید و شاید و....

ولی حتی اگر همه ی اینها درست باشد ، کارشکنی ما انسان ها در انجام وظایفی که در این دنیا به عهده ی ماست نیز حقیقت دارد. قانون شکنی ، خودخواهی  ، همه و همه جزو خصایص ما شده غافل از اینکه ما برای خودمان به دنیا نیامده ایم که حال انقدر خودخواهیم.

ما برای قانون شکنی به دنیا نیامده ایم که حال این چنین در کار طبیعت اخلال ایجاد کرده ایم.

ما برای  غم و اندوه به دنیا نیامده ایم که حال اینگونه غمگینیم.

ما برای چیز دیگر .... برای هدف دیگر و برای .... زندگی بهتر به دنیا آمده ایم .

پس باید آن را پیدا کنیم .

در کجا نمی دانم . خارج از وجودمان یا در قلبمان ، نمی دانم ...

شاید او در چنگال ماست و نمی دانیم .

شاید او در قلب ماست و نمی دانیم .

شاید او در دوست ماست و نمی دانیم .

شاید ... شاید ....

شاید وقتی دیگر ...

روزی دیگر...

جائی دیگر ....

شاید و شاید!

 

+ نوشته شده در  87/08/25ساعت   توسط مزنا  | 

نقش خانم ها در پیشرفت همسرانشان :

بخونید ، جالبه ، نقش ما ، بانوان محترم ؛ در پیشرفت همسرانمان !!!

 می‌گويند زن‌ها در موفقيت و پيشرفت شوهرانشان نقش بسزايی دارند.

  ساعد مراغه‌ای از نخست وزيران دوران پهلوی نقل کرده بود:

 زمانی که نايب کنسول شدم با خوشحالی پيش زنم آمدم و اين خبر داغ را به اطلاع سرکار خانم

 رساندم...

 اما وی با بی‌اعتنايی تمام سری جنباند و گفت «خاک بر سرت کنند؛ فلانی کنسول است؛ تو نايب

 کنسولی؟!»

 گذشت و چندی بعد کنسول شديم و رفتيم پيش خانم؛ آن هم با قيافه‌ايی حق به جانب...

 باز خانم ما را تحويل نگرفت و گفت «خاک بر سرت کنند؛ فلانی معاون وزارت امور خارجه

 است و تو کنسولی؟!»

  شديم معاون وزارت امور خارجه؛ که خانم باز گفت «خاک بر سرت؛ فلانی وزير امور خارجه

 است و تو...؟!»

 شديم وزير امور خارجه گفت «فلانی نخست وزير است... خاک بر سرت کنند!!!»

 القصه آنکه شديم نخست وزير و اين بار با گام‌های مطمئن به خانه رفتم و منتظر بودم که خانم

 حسابی يکه بخورد و به عذر خواهی بيفتد. تا اين خبر را دادم به من نگاهی کرد؛ سری جنباند و

 آهی کشيد و گفت: «خاک بر سر ملتی که تو نخست وزيرش باشی!!!»

+ نوشته شده در  87/08/14ساعت   توسط مزنا  | 

شکل و قیاقه ی این وبلاگ و خواهر زاده ی عزیزم ، فرزاد جان عوض کرده  .

 بهم گفت ، خاله !  خدائی سر و شکل وبلاگت خیلی ضایع است . اگه بلند نیستی درستش کنی... بگو تا من درست کنم .

من هم گفتم بلدم ولی روم نمیشه .... نه خیر، گفتم بلد نیستم .

 خلاصه این دست پخت فرزاد عزیزمه که خیلی خیلی دوستش دارم .

این چند خط و هم نوشتم که ازش تشکر کنم  و براش آرزوی موفقیت و خوشبختی کنم.

فرزاد جونم ، دیر و شاد زی .

 

+ نوشته شده در  87/08/07ساعت   توسط مزنا  | 

یاد کودکی بخیر...

بچه که بودیم ، دوست داشتیم بزرگ بشیم . دوست داشتیم مامان بشیم ، بابا بشیم. من که همیشه  سنم و بیشتر از واقعی اش می گفتم . کیف می کردم که مثلا بزرگ شده .وقتی 10 سالم بود ازم می پرسیدن چند سالته می گفتم 13 سال . 13 ساله که شدم ازم می پرسیدن چند سالته می گفتم 15 سال …

چه قدر شاد بودیم . خاله بازی میکردیم . یکی مامان می شد ، یکی بابا ... کوچیک ترها بچه مون بودن . به عروسکامون غذا می دادیم . حمامشون می کردیم . کیف می کردیم وقتی الکی تو قابلمه کوچولو غذا درست می کردیم و تو کاسه بشقاب کوچولو غذا می خوردیم  .

معلم بازی می کردیم . کیفش تو این بود که غلط بگیریم و نمره بدیم . مشق خط بزنیم و با خط کش دراز ادای معلم هامون و در بیاریم .

 همه ی  دنیامون بازی بود . گانیه . هفت سنگ ، یقول دوقول،

با یه پتو که زیراندازمون می شد و چند تا عروسک،  خاله بازیمون شکل می گرفت .

با چند تا بچه و یه قسمت خالی تو کوچه  زوو و گانیه  بازی می کردیم .

با  هفت تا دونه سنگ و یه توپ ، هفت سنگ بازی می کردیم . انقدر هیجان داشتیم و بدو بدو می کردیم که لپامون همیشه قرمز بود و وسط بازی هم توی حیاط دهنمون و می گرفتیم تو شیر آب و قلپ قلپ آب می خوردیم بعدشم تازه با گوشه ی آستینمون دهنمون و پاک می کردیم .

پنج تا سنگ کوچولوی خالی برای یه قول دوقول کافی بود ، بخصوص تو روزای بارونی .

عمو زنجیر باف  ، دختره اینجا نشسته گریه می کنه ، گرگم و گله می برم ُ پسرا شیرن مثل شمشیرن ُ دخترا موشن مثل خرگوشن ...…

با دوچرخه انقدر سر و ته کوچه رو گز می کردیم که دیگه جونی برامون نمی موند.

چه قدر با همینا خوش بودیم . توی کوچه بازی میکردیم . بدون نگرانی و ترس . مادر پدرامون هم نگرانمون نبودن . انگار که کوچه محل امن بازی بچه ها بود. همه تو کوچه راحت بودیم . کسی نگران بچه اش نمی شد . فقط غروب که می شد باید می رفتیم خونه. پدرا می گفتن هوا که تاریک شد باید خونه باشید و ما هم می گفتیم چشم و… گرگ و میش هوا توی خونه بودیم . چه کیفی می کردیم . چه قدر بازی می کردیم . چه قدر ورج و وورجه … چه قدر هیچان … چه قدر بدو بدو ، بپر بپر. خلاصه دنیائی داشتیم.

افسوس نمی خورم . خدا رو شکر می کنم که یادآوری کوچکی هام انقدر برام لذت بخشه  . یادش که می افتم کیف می کنم . شاد می شم .

خوبه که یه وقتائی یاد دوران کودکی مون بیفتیم . ناراحتی هاشو کنار بزاریم و شادی هاشو مرور کنیم . مطمئنم از ته قلب شاد می شیم .

+ نوشته شده در  87/08/01ساعت   توسط مزنا  | 

به یاد همه ی دوستان نازنینم.

یه وقتائی  با خودم می گم ، بابا این وبلاگ نویسی هم برای تو – یعنی خودم- مسخره بازیه .خیلی وقت داری . خیلی آدم بیکاری هستی که حالا وبلاگم می نویسی. این اداها چیه . که چی بشه یه چند خطی می نویسی بعدشم هی منتظری تا بقیه بیان بخوننش و واست یه چیزی بنویسن ، ول کن این بچه بازیها رو .... بعد چند روزی سعی میکنم که نیام و چیزی ننویسم . هر چند که هی دلم می خواد بیام ولی مقاومت می کنم. مثل این سریالهای تلویزیون که نشون می ده معتادا هی وسوسه می شن که برن و.... من هم همینطور می شم . ولی وقتی خوب  فکر میکنم می بینم شاید اولش که شروع کردم دلم خوش بود به تعداد نظرات بیشتر ولی همین الان همین تعداد و که می یان بهم سر می زنن  دوستشون دارم . هیچ کدومو نمی شناسم . فقط وقتی به وبلاگشون سر می زنم و نوشته هاشونو می خونم  لذت می برم . یه وقتائی دوستای اینطوری خیلی خوبن . کسی رو که و ندیدی و اصلا نمی شناسیش ، دوستش داری . دلت می خواد که بهش سر بزنی ، نوشته هاشو بخونی ، ازش خبر بگیری  و منتظر باشی که بیاد و بهت سر بزنه و نوشته هاتو بخونه.  حس خوبیه . خدا رو شکر که  تونستم  دوستی این مدلی را هم تجربه کنن. من دوستای خوب زیادی دارم . دوستائی که هیچوقت فراموششون نمی کنم . شاید ارتباطم باهاشون خیلی زیاد نباشه  به قول معروف کمیت انقدر زیاد نباشه ولی کیفیت همه دوستام خوبه.

به خاطر همین تصمیم گرفتم خیلی وبلاگمو خالی نگدارم و خودمو از موهبت  ارتباط با  دوستای وبلاگی محروم نکنم. . خلاصه که امروز خیلی حال و هوای دوستام به سرم زده بود . با اینکه الان اینهمه ازشون دورم ولی به یاد همشون هستم  و دوستشون دارم .

امروز هم که سالروز تولد زنده یاد سهراب سپهری بود. صبح که  داشتم از خونه بیرون می آمدم ، داشت بارون می آمد . نم بارون که به صورتم خورد،  یادم افتاد که ...

(( چترها را باید بست

زیر باران باید رفت

فکر را خاطره را زیر باران باید برد

با همه مردم شهر زیر باران باید رفت

دوست را زیر باران باید دید ....(و من امروز زیر باران دوستانم را مرور کردم....)

عشق را زیر باران باید جست

زیر باران باید بازی کرد

زیر باران باید چیز نوشت,حرف زد, نیلوفر کاشت

زندگی تر شدن پی در پی ، زندگی اب تنی کردن در حوضچه ی (اکنون) است)).

 

 

+ نوشته شده در  87/07/16ساعت   توسط مزنا  | 

وقتی این مطلبو خوندم دیدم ...ما ایرانیها هم آدمای عجیب و غریبی هستیما... آآآ

 

مهمونی می دیم اونهایی که دوست داریم و نداریم رو دعوت می کنیم. یواشکی به  لباسای اونهایی که دوست نداریم می خندیم

بعد که رفتند با دوستهای خودمونیمون میشینیم به حرفهاشون می خندیم! توی مهمونی واسه همدیگه جوک ترکی می گیم! جوک لری می 

گیم! اصفهانی ها رو مسخره می کنیم.. می گیم کاشونی ها ترسواند! رشتی ها بی غیرتندکردها متعصب هستند! آبادانی ها لاف می زنند!

پایین شهریها رو آدم حساب نمی کنیم! مرز بین پایین شهر و بالای شهر رو هم خودمون  تعیین می کنیم!شهرستانی ها هم بهتره برند جلو بوق بزنند! وقتی یکی از فامیلهامون شهرستان زندگی می کنه و ما یهویی از دهنمون می پره فوری توضیح می دیم که طرف بخاطر شغلش که مدیر فلان  کارخونه است اونجا زندگی می کنه!

به آذری ها متلک ميگيم، اونارو مسخره ميکنيم  و براشون جوک ميسازيم ولی بهترين و مفيدترين دوستامون آذری هستن!!!!

بشقاب و لیوانهای فرانسوی می خریم لوسترهای ساخت چین می خریم! شکلات آیدین  هدیه نمی بریم چون ایرانیه کلاسش پایینه!

موقعی که اتوبوس میاد حمله می کنیم! اگه اوضاع بحرانی بشه با آرنجمون می زنیم به کناریها راه رو باز می کنیم! آخه خسته هستیم باید زودتر بریم خونه! وقتی کسی نباشه هم همین که می شینیم با ماژیک پشت 

صندلی ها یادگاری می نویسیم که دفعه دیگه که سوار شدیم به دوستامون هنرمون رو نشون بدیم!

شب چهارشنبه سوری ترقه پرت می کنیم پشت پای زن همسایه که وقتی پرید بخندیم! وقتی تیم فوتبال مورد علاقه امون توی مسابقه می بازه شیشه اتوبوس واحد رو می شکنیم

سیزده بدر گند می زنیم به طبیعت! یعنی همیشه اینکارو می کنیم نه فقط سیزده بدرها!

فحش خواهر و مادر می دیم! به همدیگه! به دين و مذهبو  عربها و غيره! اما تا يه مشكلي پيش مياد ميگيم يا فلان امام!!  و در 

لوس آنجلس هم بيشتر سفره حضرت عباس باز ميکنيم تا توی تهران.

ما همه مادرزادی سیاستمدار به دنیا اومدیم اما استراتژی تک تکمون با همدیگه و با تمام دنیا متفاوته برای همین در هیچ موردی باهم توافق نداریم و بازهم به هم فحش می دیم! سه تا که ميشيم پنج نظر  متفاوت داريم و هممون خيال ميکنيم حق داريم.

ما به اجدادمون خیلی احترام می ذاریممخصوصاً داریوش و اینها! وقتی سر قبرشون  میریم حتماً یه یادگاری هم با هرچی که  دستمون باشه روی در و دیواراش می کنیم!ما امام زاده می سازیم! بعد پول می ندازیم 

و از امام زاده می خوایم که مشکلاتمون رو  حل کنه!ما روز عاشورا تاسوعا نذری می دیم! اما برای اینکه زعفرون گرونه روی پلو گلرنگ 

می ریزیم! ما احتمالاً غیر از رامسر و کلاردشت جای  دیگه ای از ایران رو ندیدیم اما حتماً دوبی رفتیم و فروشگاه عرض الهدایا رو  دیدیم! بی برو برگرد هم یه عکسی توی صحرا روی شنها گرفتیم که به همسایه ها نشون بدیم!

ما رانندگیمون حرف نداره! رانندگی بدون فحش و فضیحت برامون معنی نداره! چراغ  راهنمایی عابرپیاده، موتورسوارای آدمخور  .... فقط یک کلمه از هر مورد کافیه !

ماها سینما نمی ریم و عوضش عشق می کنیم قبل از اینکه فیلم روی پرده سینما بره ما سی دیشو ببریم خونه!

و.......... و.............. و..................... واقعا ما دیگه کی هستیم..!

 

 

+ نوشته شده در  87/07/04ساعت   توسط مزنا  | 

ماه رمضان شد و می و می خانه بر افتاد...

رمضان شد ،.... صفای رمضان یک طرف .... گرسنگی و تشنگی یک طرف .... طاعات و عبادات یکطرف ،

شور و حال سحری یکطرف و .....بالاخره سریالهای ......... تلویزیون یک طرف.

روز حسرت را دیدبم ...

وا حسرتا بر زنی که به خاطر اثبات هویت خودش حتما باید شوهر داشته باشد.

وا حسرتا بر زنی که محکوم است سایه هوو را به هر قیمتی تحمل کند.

وا حسرتا بر زنی که ضجه می زند که مرا طلاق نده  و فقط  بگذار سایه ات بر سرم باشد.

وا حسرتا بر زنی که هر لحظه باید بترسد از اینکه شوهرش رهایش کند.

صد افسوس بر زنی که نمی داند ، چه موقع برای شوهرش خسته کننده  خواهد شد.

افسوس بر زنی که باید منتظر بنشیند تا هر وقت شوهرش ازاو خسته شد ، رهایش کند.

افسوس بر زنانی که هیچگاه فرصت جبران اشتباهشان را پیدا نمی کنند حال آنکه مردشان بارها و بارها

اشتباهات جبران ناپذیز مرتکب می شود.

واحسرتا برزنی که از ناراحتی رهائی توسط شوهرش به دامان مرد دیگری پناه می برد.

داد و فغان بر زنی که یا نباید طلاق بگیرد یا طلاق برایش مساوی است با مرگ.

و... صد افسوس بر تمام سریالهای تلویزیون ما که مدام در حال تلقین این هستند که سایه زنی دیگر در

زندگی توست و تو همیشه باید در هراس باشی.

افسوس!...

و ....... صد افسوس و حسرت بر ما که زنان این جامعه ایم و  محکومیم در جامعه ای با این طرز فکر زندگی کنیم.

+ نوشته شده در  87/06/26ساعت   توسط مزنا  | 

یکی از قوانین شگفت انگیز طبیعت بخشش است ...

می توان تقدیم کرد و پشیزی به پشیزی نفروخت . می توان عشق به آنان آموخت.

این متن و یکی از دوستام برام فرستاده چون قانون بخشش طبیعت رو برام زنده کرد دلم خواست که دوستان وبلاگی هم اینو بخونن. شاد باشید.

نگذاريم هيچوقت زنجير عشق به ما ختم بشه


يک روز بعد از ظهر وقتي اسميت داشت از کار برميگشت خانه، سر راه زن مسني را ديد که ماشينش خراب شده و ترسان توي برف ايستاده بود. اون زن براي او دست تکان داد تا متوقف شود.

اسميت پياده شد و خودشو معرفي کرد و گفت من اومدم کمکتون کنم.

زن گفت صدها ماشين از جلوي من رد شدند ولي کسي نايستاد، اين واقعا" لطف شماست.

وقتي که او لاستيک رو عوض کرد و درب صندوق عقب رو بست و آماده رفتن شد, زن پرسيد: "چقدر بايد بپردازم؟"

و او به زن چنين گفت: "شما هيچ بدهي به من نداريد. من هم در اين چنين شرايطي بوده ام و روزي يک نفر هم به من کمک کرد،¸همونطور که من به شما کمک کردم."

اگر تو واقعا" مي خواهي که بدهيت رو به من بپردازي¸بايد اين کار رو بکني. نگذار زنجير عشق به تو ختم بشه!

چند مايل جلوتر زن کافه کوچکي رو ديد و رفت تو تا چيزي بخوره و بعد راهشو ادامه بده ولي نتونست بي توجه از لبخند شيرين زن پيشخدمتي بگذره که مي بايست هشت ماهه باردار باشه و از خستگي روي پا بند نبود. او داستان زندگي پيشخدمت رو نمي دانست¸و احتمالا" هيچ گاه هم نخواهد فهمید. وقتي که پيشخدمت رفت تا بقيه صد دلار رو بياره، زن از در بيرون رفته بود، درحاليکه بر روي دستمال سفره يادداشتي رو باقي گذاشته بود. وقتي پيشخدمت نوشته زن رو مي خوند اشک در چشمانش جمع شده بود.

در يادداشت چنين نوشته بود: "شما هيچ بدهي به من ندارید."

من هم در اين چنين شرايطي بوده ام. و روزي يکنفر هم به من کمک کرد، همونطور که من به شما کمک کردم. اگر تو واقعا" مي خواهي که بدهيت رو به من بپردازي، بايد اين کار رو بکنی. نگذار زنجير عشق به تو ختم بشه!

همان شب وقتي زن پيشخدمت از سرکار به خونه رفت در حاليکه به اون پول و يادداشت زن فکر مي کرد به شوهرش گفت: "دوستت دارم اسميت همه چيز داره درست ميشه..."

به دیگران کمک کنیم بلاخره یک جا یکی به ما کمک میکنه و قول بديم كه نگذاريم هيچوقت زنجير عشق به ما ختم بشه موفق باشید.


 

+ نوشته شده در  87/06/14ساعت   توسط مزنا  | 

شاخص اقتصادی ما الان چی می تونه باشه ؟؟!!....

شاه عباس از وزير خود پرسيد:"امسال اوضاع اقتصادي كشور چگونه است؟"

وزير گفت:" الحمدالله به گونه اي است كه تمام پينه دوزان توانستند به زيارت كعبه
 
بروند!"
 
شاه عباس گفت:" نادان!  اگر اوضاع مالي مردم خوب بود مي بايست كفاشان به مكه
 
مي رفتند نه پينه دوزان، چون مردم نمي توانند كفش بخرند ناچار  به تعميرش 
 
مي پردازند، بررسي كن و علت آن را پيدا نما تا كار را اصلاح كنيم."
 
+ نوشته شده در  87/05/31ساعت   توسط مزنا  | 

این روزها با این گرانی ها حتی دیگه نمیشه موضوعی را ماست مالی کرد.


عبارت مثلی"ماستمالی کردن" به عقیدۀ استاد محمد علی جمال زاده در کتاب فرهنگ لغات عامیانه یعنی: امری که ممکن است موجب مرافعه و نزاع شود لاپوشانی کردن و آنرا مورد توجیه و تأویل قرار دادن، رفع و رجوع کردن، سروته کاری را بهم آوردن و ظاهر قضایا را به نحوی درست کردن است. به گفتۀ علامه دهخدا، از ماستمالی معانی و مفاهیم مداهنه و اغماض و بالاخره ندیده گرفتن مسائلی که موجب خشم یا اختلاف گردد نیز افاده می شود.اینک شرح قضیه:

قضیه ماستمالی کردن از حوادثی است که درعصر بنیانگذار سلسلۀ پهلوی اتفاق افتاد و شادروان محمد مسعود این حادثه را در یکی از شماره های روزنامۀ مرد امروز به این صورت نقل کرده است:

«هنگام عروسی محمدرضا شاه پهلوی و فوزیه چون مقرر بود میهمانان مصری و همراهان عروس به وسیلۀ راه آهن جنوب تهران وارد شوند از طرف دربار و شهربانی دستور اکید صادر شده بود که دیوارهای تمام دهات طول راه و خانه های دهقانی مجاور خط آهن را سفید کنند. در یکی از دهات چون گچ در دسترس نبود بخشدار دستور می دهد که با کشک و ماست که در آن ده فراوان بود دیوارها را موقتاً سفید نمایند، و به این منظور متجاوز از یکهزار و دویست ریال از کدخدای ده گرفتند و با خرید مقدار زیادی ماست کلیۀ دیوارها را ماستمالی کردند.»

حالا هر کی می خواد هر چی رو ماستمالی کنه .... بسمه ا...

+ نوشته شده در  87/05/25ساعت   توسط مزنا  | 

از قدیما گفتن و هنوزم می گن :

می گن :  شیرینی در کنار تلخی مزه پیدا می کنه.

می گن :  راحتی بدون سختی بی معنیه.

می گن : آرامش بعد از دردسر می چسبه.

می گن :  لذت آزادی بعد از در بند بودن ، بیشتره.

می گن :  سفیدی در مقابل سیاهی جلوه داره.

می گن :  همیشه بعد از گریه خنده است .

می گن :  پایان شب سیه سپید است.

می گن : اشک و لبخند همیشه با هم قشنگن.

می گن : دوستی وقتی معنا داره که ، دشمنی ، در کار باشه.

می گن : هراس از مرگه که زندگی رو زیبا می کنه.

ولی آیا واقعا همینطوره .

یا اینکه همه این حرفها برای توجیه بدبختی آدماست .

کی می دونه ...

شاید اینا برای اینه که دلمون خوش باشه که بالاخره سختی هامون تموم می شه....

شاید برای اینه که فکر کنیم داریم امتحان می دیم ومنتظریم که  امتحان تموم بشه و یه نفس راحت بکشیم.

شایدم برای اینه که  به امید درست شدن وضعیت فعلی در آینده ، مشکلاتمونو کوچکتر ببینیم.

خلاصه که هیچ کس نمی دونه موضوع از چه قراره! 

ولی هر چی که هست خوشی ، خوشیه . بدبختی هم بدبختیه.

خوشحالی ، شادی ، سرور ، همه و  همه یه حس درونیه .  حسی که خیلی نمی شه از کسی یاد گرفت و نمی شه به کسی هم یاد داد. 

 ولی میتونیم  با خودمون تمرین کنیم  تا از درون شاد باشیم. غم هامونو کمرنگ ببینیم و خانه دوستی را که سهراب دنبالش می گرده تو خودمون پیدا کنیم .: در فلق بود که پرسید سوار ....

خانه دوست کجاست...!

+ نوشته شده در  87/05/09ساعت   توسط مزنا  | 

برای همه پدران عزیز ،

 

پدرانی که فقط نقش نان آور دارند بدون هیچ دخالتی در امور خانه .  آنهائی که یا خودشان در امور خانه و خانواده  دخالت نمی کنند یا از جانب نیروهای ماورائی ... به آنها اجازه دخالت داده نمی شود.

پدرانی که فقط نقش ناظم مدرسه را بازی می کنند، با یک خط کش دراز ، قیافه حق به جانب و اخم میان دو ابرو که همیشه در حال تعیین نمره انضباط فرزندانشان هستند.

پدرانی که نقش مدیر را دارند. مدیر اجرائی ، مدیر عملیاتی ، مدیر امور داخلی ، مدیر امور خارجی ، مدیر پروازی و...  این پدران در بسیاری از وقتها از روسا و معاونین خود گزارش می خواهند و فقط در مواقع حساس وارد عمل می شوند و به پدر بودن در همین حد بسنده میکنند.

پدرانی که نقش مادر را دارند. خوب یا بد! نهایت تلاششان را می کنند که نقششان را خوب بازی کنند. گاهی هم  برایشان خوب اجرا کردن مهم نیست فقط  نقش بازی  کردن مهم است .

پدران مستبد که حرف حرف خودشان است وهمیشه فکر می کنند  از همه عالمیان  و آدمیان برتر و بهترند.

پدرانی که از مهربانی ، فقط پول خرج کردن بلدند.

پدران عزیزی که خساست مانع محبت آنها  به فرزندانشان است و همیشه پول حایل میان آنها و عزیزانشان است.

پدرانی که بسیار مشغولند ، همیشه گرفتارند و فرصت رسیدگی به خانواده را ندارند.

پدرانی که دائم در حال نصیحت فرزندانشان هستند.

پدرانی که برای دوستان و آشنایان بسیار موثرند و برای خانواده خود بسیار نا کاراهستند.

پدرانی که دائم درحال روزنامه خواندن و فوتبال نگاه کردن و امور مربوط به خودشان - زبانم لال امور مردانه -  هستند.

پدران خسته از تلاش مداوم و عایدی کم ،

پدران خسته از تلاش مداوم و عایدی بسیار زیاد،

پدرانی که رفیق و مشاور خانواده شان هستند.

پدران نا رفیق  که فقط اسما پدر هستند.

پدران شاد، پدران غمگین، پدران پرحرف ، پدران ساکت!

پدران دیروز ، پدران فردا

کسانی که پدر هستند . کسانی که پدر نیستند. کسانی که میخوان در آینده نزدیک پدر بشن. اونهائیکه میخوان در آینده دور پدر بشن. اونهائیکه اصلا نمی خوان پدر بشن.

 

همگی شاد باشید و روززتان مبارک.

 

 

+ نوشته شده در  87/04/27ساعت   توسط مزنا  | 

این مطلب را یکی از دوستان عزیزم از تهران فرستاده. دلم خواست بقیه هم بتونن بخونن.


من باور دارم ...
که دعوا و جرّ و بحث دو نفر با هم
به معنى اين که آن‌ها همديگر را دوست ندارند نيست.
و دعوا نکردن دو نفر با هم نيز
به معنى اين که آن‌ها همديگر را دوست دارند نمى‌باشد.

من باور دارم ...
که هر چقدر دوستمان خوب و صميمى باشد
هر از گاهى باعث ناراحتى ما خواهد شد
و ما بايد بدين خاطر او را ببخشيم.

من باور دارم ...
که دوستى واقعى به رشد خود ادامه خواهد داد
حتى در دورترين فاصله‌ها.
عشق واقعى نيز همين طور است.

من باور دارم ...
که ما مى‌توانيم در يک لحظه کارى کنيم
که براى تمام عمر قلب ما را به درد آورد.

من باور دارم ...
که زمان زيادى طول مى‌کشد
تا من همان آدم بشوم که مى‌خواهم.

من باور دارم ...
که هميشه بايد کسانى که صميمانه دوستشان دارم را
با کلمات و عبارات زيبا و دوستانه ترک گويم
زيرا ممکن است آخرين بارى باشد که آن‌ها را مى‌بينم.

من باور دارم ...
که ما مسئول کارهايى هستيم که انجام مى‌دهيم،
صرفنظر از اين که چه احساسى داشته باشيم.

من باور دارم ...
که اگر من نگرش و طرز فکرم را کنترل نکنم،
او مرا تحت کنترل خود درخواهد آورد.

من باور دارم ...
که قهرمان کسى است که کارى که بايد انجام گيرد را
در زمانى که بايد انجام گيرد، انجام مى‌دهد،
صرفنظر از پيامدهاى آن.

من باور دارم ...
که گاهى کسانى که انتظار داريم در مواقع پريشانى
و درماندگى به ما ضربه بزنند،
به کمک ما مى‌آيند و ما را نجات مى‌دهند.

من باور دارم ...
که گاهى هنگامى که عصبانى هستم
حق دارم که عصبانى باشم امّا
اين به من اين حق را نمى‌دهد که
ظالم و بيرحم باشم.

من باور دارم ...
که بلوغ بيشتر به انواع تجربياتى که داشته‌ايم
و آنچه از آن‌ها آموخته‌ايم بستگى دارد
تا به اين که چند بار جشن تولد گرفته‌ايم.

من باور دارم ...
که هميشه کافى نيست که توسط ديگران بخشيده شويم،
گاهى بايد ياد بگيريم که خودمان هم خودمان را ببخشيم.

من باور دارم ...
که صرفنظر از اين که چقدر دلمان شکسته باشد
دنيا به خاطر غم و غصه ما از حرکت باز نخواهد ايستاد.

من باور دارم ...
که زمينه‌ها و شرايط خانوادگى و اجتماعى
برآنچه که هستم تاثيرگذار بوده‌اند
امّا من خودم مسئول آنچه که خواهم شد هستم.

من باور دارم ...
که نبايد خيلى براى کشف يک راز کند و کاو کنم،
زيرا ممکن است براى هميشه زندگى مرا تغيير دهد.

من باور دارم ...
که دو نفر ممکن است دقيقاً به يک چيز نگاه کنند
و دو چيز کاملاً متفاوت را ببينند.

من باور دارم ...
که زندگى ما ممکن است ظرف تنها چند ساعت
توسط کسانى که حتى آن‌ها را نمى‌شناسيم
تغيير يابد.

من باور دارم ...
که گواهى‌نامه‌ها و تقديرنامه‌هايى که بر روى ديوار نصب شده‌اند
براى ما احترام و منزلت به ارمغان نخواهند آورد.

من باور دارم ...
که کسانى که بيشتر از همه دوستشان دارم
خيلى زود از دستم گرفته خواهند شد.

«شادترين مردم لزوماً کسى که بهترين چيزها را دارد نيست
بلکه کسى است که از چيزهايى که دارد بهترين استفاده را مى‌کند.»



+ نوشته شده در  87/04/17ساعت   توسط مزنا  | 

هر کجا هستم خوب هستم دیگه مگه جا با جا فرق می کنه...

بعد از مدتها بالاخره تونستم وبلاگمو را ببینم. نمی دانم یه مدته که مشکل داره. خوشحالم که درست شده .

دیروز داشتم فکر می کردم که چه قدر توی بعضی از کشورها  به زن ها سخت می گذره. همه همش باید خودشون و جمع و جور کنن که کسی چیزی بهشون نگه کاری باهاشون نداشته باشه . تازه اگر هم کسی خودشو جمع و جور کنه و یکی بیاد و یه کرمی بریزه و خانمه بخواد اعتراض کنه یا داد و بیداد راه بندازه باز هم مقصره و همه می گن حتما یه کرمی ریخته که ..... یعنی همیشه اینجور موقع ها ما خانم ها مقصریم.

نه اینکه بخوام از اینجا تعریف کنم . نه .! بالاخره هر جای دنیا یه خوبی های داره یه بدیهائی. ولی دیروز دیدم که اینجا یه خانم کنار خیابان با لباس خیلی راحت نشسته و داره سیگار می کشه . خیلی راحت . هیچ کس هم باهاش کار نداره . تا خودش نخواد هم کسی بهش گیرنمی ده. ولی ما با اون لباسهای بسته همش  نگرانیم که کسی باهامون کار نداشته باشه. همش نگران اینکه مشکل برامون ایجاد نشه. گنار خیابون برای تاکسی نمی تونیم بایستیم چون هزار تا بوق و چراغ می بینیم و خجالت می کشیم.

ولی دیروز که این صحنه را دیدم ! حس خوبی داشتم . نمی خوام بگم خانمه مثل یه مرد نشسته بود و کسی باهاش کارنداشت . ولی واقعا انگار که یه مرد نشسته بود و بی خیال و فارغ از دنیا بدون مزاحمت اطرافیان.

خدایش رحمت کناد همه انسانهای آزاده را....

+ نوشته شده در  87/04/11ساعت   توسط مزنا  | 

سلام

حالا  درست از اون طرف دنيا مي نويسم. اگه ايران را از طرف داخل كره زمين سوراخ كنيم و يه خط مترو بزنيم مي رسه به اين طرف كه مي شه آمريكاي لاتين و ....

خوب حالا كه اينجام دارم فكر مي كنم كه زندگي مردم تو قسمتهاي مختلف دنيا فرق مي كنه يا نه ؟

اينجا هم مردم غذا مي خورن . مي خوابن . راه مي رن. مي خندن. دعوا مي كنن. پولدار دارن . فقير دارن. خونه هاشون مثل ما حمام داره . آشپزخانه داره . اتاق خواب داره و تازه توالت هم داره. بيشتر اوقات دو تا سه تا. نمي دونم چرا فكر مي كنم برون ده شون از درون ده شون بيشتر باشه. چون آشپزخونه هاشون خيلي كوچيكه برعكس ما كه تو آشپزخونه زندگي مي كنيم.

هنوز با يك هفته خيلي زوده كه بتونم راجع به شون اظهار نظر كنم. خيلي زوده كه بگم زندگي اينجا بهتره يا اونجا.

ولي يه چيزي اينجا خيلي معلومه. هركس فقط واسه خودش زندگي مي كنه. بي خيال بقيه. نمي دونم اين هم خوبه يا بد؟ بعدا معلوم مي شه.

ولي طرز زندگي شون شايد آدمو ياد كتاب ۱۱ دقيقه پائولو كوئيلو بندازه البته شايد من اونو نخوندم يه كمش و دوستم تعريف كرده.

ولي به هر حال هواي لطيف و زيباش به من مي گه : هر كجا هستم باشم ‌آسمان مال من است. ....

+ نوشته شده در  87/03/06ساعت   توسط مزنا  | 

روز خوش ، هفته خوش ؛ ماه خوش و سال خوش

سال نو مبارك

دوست داشتم اول سال  مطلبی بنویسم ولی نشد.

اول تا 15 فروردين همش مهموني بازي بود.

16 تا 31 فروردين هم  خر خواني بود. يه امتحان سخت داشتم كه خدا رو شكر با قلبي آرام و دلي مطمئن گذراندمش.

حالا كه امروزاول اردي بهشت ماه جلالي است و  روز بزرگداشت سعدي هم هست وتازه شم من هم سعدي رو خيلي دوست دارم . دلم خواست يه  بخشي از غزل سعدي رو بنويسم و سال وبلاگي مو با سعدي شروع كنم.

 

تو از هر در كه بازآئي به اين خوبي و زيبائي               دري باشد كه از رحمت به روي خلق بگشائي

ملامت گوي بي حاصل ترنج از دست ننشاند                 در آن معرض كه چون يوسف جمال ازپرده بنمائي

به زيورها بياراند وقتي خوبرويان را                          تو سيمين تن چنان خوبي كه زيورها بيارائي

 

روز خوش ، هفته خوش ؛ ماه خوش و سال خوش

 

+ نوشته شده در  87/02/01ساعت   توسط مزنا  |